چند شب پیش به اتفاق همسرم از یک فروشگاه لوازم خانگی یک دستگاه فِر خریداری کردیم. از آنجا که کارتن آن در صندوق عقب و حتی روی صندلی عقب اتومبیل جا نمیگرفت، قرار شد فردا دستگاه را به آدرسمان بفرستند. فردای آن شب فروشنده تماس گرفت و گفت: «منزل هستید؟ پیک موتوری فر را بیاورد؟» با تعجب پرسیدم: «پیک موتوری؟! مگر یک دستگاه فر که در کارتن بستهبندی شده و وزن و حجم آن هم کم نیست و با اتومبیل نشد آن را ببریم، میشود با موتور آورد؟» گفت: «اینها اجاق گاز را هم با موتور حمل میکنند؛ دستگاه فر در مقابل آن چیزی نیست، نگران نباشید...» حدود یک ساعت بعد آقایی تماس گرفت و گفت: «فر را آوردهام و در خیابان شما هستم.» آدرس دقیق را به او دادم و به درِ منزل رفتم. مردی لاغراندام که گرچه سن افراد سختیکشیده را از ظاهرشان نمیتوان حدس زد، اما به نظر ۶۰ تا ۷۰ ساله میآمد. او با این سن و سال در گرمای تابستان و سرمای زمستان برای تأمین مایحتاج زندگی و قوت بخورونمیر خود و خانوادهاش مجبور است با این دشواری با یک موتور در کف شهر کالا جابهجا کند! سلام و احوالپرسی کردم. آن آقا ضمن اینکه پاسخ مرا میداد، کارتن فر را که روی ترک موتور با کش بسته بود پایین گذاشت و بدون اینکه بگذارد من کمکش کنم، هرجایی که میشد کارتن را روی زمین میکشید و هرجا که لازم بود آن را بلند میکرد تا رسیدیم به آشپزخانه. لیوان شربتی که آماده کرده بودیم را خورد و به دمِ در برگشتیم. در این بین از او پرسیدم: «بیمهای؟ بازنشسته نیستی؟ قبلاً جایی کار نمیکردی که بیمه باشی؟» گفت: «نه، نوجوان بودم که پدرم فوت کرد و مسئولیت مادر و برادر و خواهرهای کوچکتر بر عهده من بود. بعد هم که ازدواج کردم و تشکیل خانواده دادم و در همه این سالها مشغول کار بودم و جایی هم استخدام نشدم!» پرسیدم: «چند تا فرزند داری؟» گفت: «چهارتا که سهتایشان ازدواج کردهاند و یکیشان در خانه پیشمان است.» پرسیدم: «خانه از خودت داری؟» گفت: «کاش یک آلونک از خودم داشتم! نه، اجارهنشین هستم!» پرسیدم: «هزینه حمل فر چقدر میشود؟» گفت: «۴۰۰ تومان.» گاهی ممکن است هر یک از ما کالایی را با قیمتهای چنددهمیلیون یا صد، دویست میلیون تومان و بیشتر خریداری کنیم و پول آن را بدون کم و کاست بهصورت نقد به فروشگاه بپردازیم، اما وقتی یک راننده زحمتکش وانت یا یک آقایی با موتور آن را برایمان میآورد، بر سر کرایه حمل با او چانه بزنیم که «آقا کمتر حساب کن!» در حالی که هزینه حمل و کرایه در مقابل قیمت کالا رقمی نیست و اصلاً به حساب نمیآید که بخواهیم حسابوکتاب کنیم و از این بندگان خدا تخفیف بگیریم!! و من هنگامیکه میخواستم کرایه این مرد را به حسابش واریز کنم، با مرور آنچه در گفتگوی کوتاهمان گفته بود در ذهنم و نگاهی به چهره خستهاش، سه میلیون به شماره کارتی که برایم خواند واریز کردم و گفتم: «بقیهاش باشد شیرینی دستگاه فری که زحمت کشیدی برایمان آوردی.» خوشحال شد و گفت: «هر کاری داشتی و هر وقت خواستی لوازم خانگی بخری، به خودم زنگ بزن؛ من آنجا آشنا دارم و برایت تخفیف میگیرم.» و تشکر کرد و رفت... شب آن روز این پیامک را از او دریافت کردم: «عرض ادب و سلام خدمت سرور گرامی. شما امروز با این کار خیری که در حق من کردید باعث شدید من بعد از چند سال یک هدیه تولد برای خانمم بگیرم تا فردا تولدش است به او تبریک بگویم. یعنی بزرگوار، شما با این عمل خداپسندانه دل من و همسرم را شاد کردید. الهی که همیشه شاد و سلامت باشی. من با این اجارههای سرسامآور فقط آنقدری میتوانم کار کنم که فقط اجاره خانه بدهم و مخارج خوردوخوراک را از پسش برآیم، ولی با این حال خدا را شکر که تنم سالم است. باز هم از لطف شما سپاسگزارم. خودت و خانواده در پناه خدا.» وقتی پیامک را خواندم، انگار خدا دنیا را به من داده بود! شاید هیچ خبری تا این حد مرا شاد و خوشحال نمیکرد!! فکر نمیکردم سه میلیون تومانی که نمیتوان با آن دو کیلو گوشت خرید، بتواند اینگونه خوشحالی یک زن و شوهر را باعث شود. پاسخ او را دادم و تولد همسرش را تبریک گفتم؛ مرد زحمتکش و رنجدیدهای که با وجود همه مشکلات و گرفتاریهایش خدا را شکر میکند که سالم است و میتواند کار کند...! و بعد با خود گفتم: ما که در جهت تغییر و بهبود شرایط نابسامان اقتصادی مملکتمان کاری از دستمان برنمیآید، اما هر یک میتوانیم در حد توانایی خود به همنوعان نیازمندمان کمک کنیم؛ که حتی کمکهای ناچیزمان میتواند حداقل گرهای کوچک از کار فروبسته انسانی نیازمند را باز کند و بهعنوان مثال، با یک مبلغ کم و کمک ناچیز، مرد خانوادهدوست تنگدستی هدیهای برای همسرش فراهم کند!
لطفا توان کمک داری دریغ نکن